تبليغاتX
سایه های نفرین
سایه های نفرین

burst

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 13:40 |

park

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 13:40 |

whiteboard

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 13:36 |

رنگ رویا :

پشت هیچستانم : بر سر صخرهء رویای سیاه

مثل گل تن عریان و ضعیفم به چه حال گسترانیده به دامان سیاه سنگ

دستهای آلوده به پرواز اقاقی ها را

مثل یک رنگ بنفش

کز سیاهی ترسان

به سپیدی نومید

و به امید وفای یاران

وه که این جا نور است

وه که این جا کور است.

شاید اینجا همان جاست که آواز خوش همسفران می رساند

ما را تا به سرچشمهء رنگ آبی

ز کنارم دورتر پای آن سرو بلند و باریک که رسانده خود را تا لب پرتگه تنهائی

عجبا - وااسفا سرو را با همهء راستی و پاکی و نور پی چه می گردد !!!

- پی یک دیوانه که زند با تبر نامردی تیشه بر ریشهء این بی بنیاد

و به تاریک زمان و به اعماق وجودم برساند آواز خوش تق تق را

که به امید فقط یک انگشت برسم تا سر منزل فردای جنون

رضا حمیدی                 

  ( سایه )                   

 

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 11:22 |

ییلاق :

زير آن بانيان سبز تنومند چه خوب خاطرم است

عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد :

وسيع باش و سربزير و تنها و سخت

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 18:15 |

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 13:40 |

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 13:37 |

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 13:15 |

رانده :

می روم به ره خود

سر فرو چهره به هم

باکسم کاری نیست

سر چه بندی به رهم ؟

دست بردار ! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرمایش و نه نور ؟

چه امید از دل تاریک کسی

که نهادنش سر زنده به گور ؟

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاق سیاه

دست بردار از این عابر مست

یک طرف شو منشین بر سر راه !

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 13:5 |

عشق را نادان آمدم ...

من عشق را نادان آمده ام

و در سالهایی که دل

چونان درخت کوچکی می روئید

من عشق را نادان آمده ام

من آرامش را

در چشمان زنی باختم

که به زیبایی سهمناک بود ...

|+| نوشته شده توسط رضا حمیدی - علیرضا فخر در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 12:53 |